![]() |
![]() |
|
| یا اباصالح المهدی ادرکنی |
|
حتما" اين حديث وروايت را شنيده ايد که گناه کردن مثل خوردن زهر ويا خوردن نجاست است وبراي همين بر
ترک گناه و انجام ندادن اعمال ناشايست سفارشهاي زيادي از مواليان دين به ماشده وچه بسا اولياء الهي که چون اين حقيقت را با تمام وجود لمس کرده اند وبه حق اليقين دراين مورد رسيده اند خودرا واکسينه کرده وبه هيچ وجه عملي بر خلاف دستورات دين انجام نمي دهند . حکايت زير که دنباله همان جريانات نقل شده از زبان امير آقا است اهميت اين مسئله را براي ما مشخص ميکند باشد که سرلوحه زندگي خويش قرار دهيم . اميرقا ميگفت : يک روز به گناه غيبت کردن فکر مي کردم که چرا مردم دچارآن شده اند وانجامش اينقدر برايشان راحت است . ميخواستم بدانم بديش چقدراست که اينقدر مذمت شده است در حالي که غيبت کنندگان اينقدر لذتمي برند . شب در عالم خواب ديدم در يک ساختمان نيمه کاره مشغول کارگري هستم ، پسرخاله ام با لباس سفيدي از نور آمد عده اي هم همراه او بودند. به کنار من آمد و گفت: چه شده اگر سوالي داري بپرس . گفتم غيبت بد است ؟ گفت: خيلي . گفتم کسي که غيبت ميکند بدي آن را چرا نمي فهمد و در اصل چگونه چيزي است . گفت : از کار خسته شده اي ؟ گفتم بلي . گفت: طاقت فهميدنش را داري ؟ گفتم بلي . به کسانيکه همراهش بودند گفت : برايش بياوريد . آنها کاسه اي مثل بستني آوردند وبه من دادند من هم چون خيلي تشنه وگرسنه بودم شروع کردم به خوردن آن ، با چه ولعي ميخوردم د رحالي که د رآن به جاي بستني مدفوعي از انسان بود که ادرارش دورش ريخته بود مثل بستني که قسمتي از آن آب شده باشد .حالم خيلي بد شده بود دل و روده ام داشت بالا مي آمد اما جلوي خوردن را نميتوانسستم بگيرم چون فکر ميکردم بستني است و آن وقتها بستني خيلي دوست ميداشتم . يکدفعه فرياد زدم وآن را دور انداختم وگفتم مرد حسابي من اين همه کار کرده ام خسته شده ام تشنه و گرسنه اماز تو سوالي کردم پدرم را درآوردي اين چه کثافتي است به من دادي ؟ گفت: غيبت همين است اگر ميخواهي بازهم غيبت کن تا برايت بياورند . گفتم : يعني اينقدر خدا از اين عمل بدش مي آيد که با آن همه مهرباني چنين چيزي به ما ميدهد. گفت :خدا نمي دهد اين خود انسانها هستند که بهترين غذاها را تبديل به نجاست ميکنند . اين مجازاتي است که در بعد ملکوتي عالم به خاطر کاربد خود انسان نصيبش مي شود . اين فقط آن چيزي بود که در حد تحمل تو بود وگرنه اصل مجازات وملکوت آن را نمي تواني تحمل کني . بعداز ديدن اين خواب به همه فاميل مي گفتم چنين خوابي ديده ام وهروقت مي ديدم مشغول غيبت کردن هستند کاسه هاي بستني را به يادشان مي انداختم ، مکثي ميکردند و مي گفتند : واقعا" غيبت کردن از بستني همشيرين تر است . من هم از جمع آنها خارج مي شدم و مي گفتم : اما اين کار شما از خوردن نجاست هم کثيف تر است . ( نوشته شده از کتاب عجایب هفتادگانه اثر حجت الاسلام حسن گنجی )
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/19ساعت 15:36 توسط م _ ص |
|
|
امير اقا ميگفت بعد از نماز صبح که خواندم کمي خود را براي خدا لوس کردم وگفتم خدايا ميخواهم بدانم در برزخ
چه ميگذرد خدايا ذره اي از آن را چشيده ام وتشنه تر شده ام وخيلي اصرار کردم وگريه وزاري وتوسل تا اينکه خدايتعالي دعايم را مستجاب نمود
يک مرتبه احساس کردم بدنم بي حس شد در حاليکه همه چيز را متوجه ميشدم . پسرخاله ام بالاي سر من مثل يک نور شفاف ايستاد وکمکم کرد تاروحم کاملا از جسم خارج شد وعلائم حياتي بدنم از بين رفت تا فکرم را از آن راحت کنم وبهتر اطرافم را درک کنم . يک مرتبه ديدم دستي آمد ومرا از پسرخاله ام جدانمود وبا سرعت برق ، نور وخيلي بيشتر بالا برد وروي يک تپه اي گذاشت که از آنجا قسمتي از برزخ ديده ميشد . ندا آمد اين هم از برزخ حالا برميگردي ؟ گفتم نه ! ميخواهم داخل آن شهر را ببينم ومسئوليتش را هم ميپذيرم من نمي ترسم . آن دست آمد ومرا داخل آنجا گذاشت من آنجا را مثل شهري ميديدم که خانه وخيابان دارد اما نه مثل شهرهاي دنيائي ! چرا که همه چيز داراي جان بود .درختان کنار خيابان به علامت سرور وتعظيم شاخه هايشان را تکان ميدادند سطح زير پايم مثل آسفالت بود اما نرم وصاف خيلي خوشحال بودم که پايم را روي آن ميگذارم . وقتي کنجکاو ميشدم که ببينم آن طرف ديوارها چه خبر است ديوارها از صاحب خانه اجازه ميگرفتند وکنار مي رفتند که آنطرفشان را ببينم . دماي هوا مناسب با حال من وخلاصه همه چيز وفق مراد بود .حال اين را که ديوارها چگونه حرف ميزدند ومي فهميدند را بايد برويد وخود ببينيد . بعد فهميدم خانه بسيار بزرگي که اين همه برو بيا داشت متعلق به مرد سياهپوستي بوده که در آمريکا دراثر فقر مرده است اما مسلمان بوده و اسلام واقعي داشته است . من در آنجا اورا ديدم بسيار نوراني ودوست داشتني بود . فرد ديگري را ديدم که قدرت حرف زدن نداشت به من گفتند اين شخص در دنيا زياد حرف ميزده و با کلامش مردم را آزار ميداده اينجا که نمي تواند حرف بزند خيلي زجر ميکشد . ميخواستم جايگاه خود را در برزخ پيدا کنم ندا آمد که بايد برگردي گفتم کجا برگردم ؟ ندا آمد که فعلا" بايد به دنيا برگردي چون پيمانه ات پر نشده بايد بروي وبا دست پر برگردي .فرياد زدم مرا به آن دنياي لاک پشتي برنگردانيد ،اما قربان مهرباني مولايم شوم که دوست دارند همه کارهاي ما با معرفت باشد دور دستها را به من نشان دادند وفرمودند اين شهر مربوط به جايگاه روحي توست اما هرچند پراز نعمت است نوري ندارد اما شهرهاي ديگري هستند که نور دارند وجلوتر عالمي است که غرق در نور سفيد وکامل است آنجا مرا کامل خواهي ديد به خاطر من برگرد وبقيه را بيدار کن .تو ديگر آن شخص قبلي نيستي که هر کاري دوست داشتي انجام بدهي مسئول هستي . برگرد ولياقت خودت را بالا ببر تا در قيامت نزد ما باشي من با اينکه دوست نداشتم برگردم ولي آنقدر آن نداي آسماني برايم لذت بخش و قانع کننده بود که گفتم حالا که شما ميگوئيد اگر توي آتش هم بگوئيد مي روم . مرا به بدنم برگرداندند و بيدار شدم و هفته ها گريه ميکردم پس از جند سال که ساکن مشهد مقدس شدم وسيله هدايتم را فراهم کردند و بعد تحت تربيت يک ولي خدا به تهذيب نفس مشغول شدم .حالا مي فهمم دارند با من چه ميکنند .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/03/10ساعت 14:37 توسط م _ ص |
|
|
درپست قبلي علت رابطه دو پسرخاله را برايتان نقل کردم حال به بقيه جريانات اتفاق افتاده بين آنها مي پردازم
( همانطور که قبلا" هم متذکر شده ام هدف از نقل اين حکايات فقط وفقط پند گرفتن وانشاالله متنبه شدن و آگاهي يافتن از وقايعي است که ممکن است براي هرکس به يک نحوي اتفاق بيفتد ولي خيلي ساده از کنار آن می گذرد ) حدود ۵ سال مرا که در محيط پراز کفر يکي از کشورهاي عربي خليج فارس زندگي ميکردم بسوي معنويات سوق داد . تا اينکه بعد از 5 سال پس از شهادت او يکروز ا زخداي خودم شديدا" خواستم مرا خلاص کند وبه آن دنيا ببرد . دوست نداشتم آلوده باشم درحالي که گناه اطراف زندگي من عجين شده بود اصلا" مگر ميشد در آن محيط ،سالم زندگي کرد ؟ اما اين را مي دانستم که روح من براي پاکي خلق شده است .ميدانستم اگرگناه کنم براي من چه دردسرهائي درستميشود . ميدانستم در صورت انجام گناه ديگر نمي توانم پي به حقايق ببرم .باخود گفتم اگر در همين حالت ندامت و پشيماني دعايم مستجاب شود وبميرم اگر خواستتند مرا عذاب کنند فرياد ميزنم که خدايا من به اميد تو اينجا آمدم اگر مرا دوست نميداشتي اين همه وسيله هدايت براي چه فرستادي ؟ چرا پسر خاله ام را ماًمور من کردي ؟ چرا در بين اين همه اقوام علي اللهي که دشمن نماز هستند مرا نماز خوان کردي ؟ چرا مرا مبلغ اسلام کردي ؟............ آن شب قبل از اينکه بخوابم پيش خود گفتم من ديگر به اين پسرخاله ام کاري ندارم از خدا ميخواهم که تکليف مرا روشن کند آخر به کجا ميروم اهل بهشت هستم يا نه . گريه اي کردم و خوابم برد درخواب ديدم در يک بيمارستاني هستم که چون عده اي اوباش به آنجا حمله کرده اند من به يک اتاق رفته و در را از پشت بسته ام تا نتوانند داخل شوند ديدم اينجا به آسمان راه دارد واز آسمان نوري آمد نگاه کردم ديدم عده اي از اقوام هستند که زمان بعد از مرگشان را ميديدم ( با اينکه همه آنها آنموقع زنده بودند ) جلوي همه خواهرم بود که در مسير تهذيب نفس بود . از خودم پرسيدم اينها که مرده بودند چطور زنده شدند؟ خواهرم گفت آمده ايم سوالات تو را جواب بدهيم وبرويم خداي مهربان اجازه داده تا تو از آن دنيا زودتر مطلع شوي من ديدم آنها خوابيده بودند و خواهرم فقط يکپارچه نور بود .به خواهرم گفتم اينها که خوابند . گفت بيدارشان کن .آنها دربرزخ ميگفتند: اگر نمي مرديم کارهاي خوب مکرديم . ميگفتند: اگرمارا برگردانند دنيا را درست ميکنيم وديگر به خواب غفلت نمي رويم .اما حالا که آمده اند خوابيده اند . در بين اقوام زن عمويم را ديدم که خيلي از خوابيدن خوشش نمي آمد به او گفتم از آنطرف برايم بگو . گفت : « نماز » ، اول از نماز مي پرسند اگر درست بود از بقيه چيزها وگرنه هيچ گفتم توکه در دنيا نماز نمي خواندي. گفت : ديگر مي خوانم ونمي خوابم ( اين شخص بعدا" الحمدلله با ذکر مسائل معنوي ، علاوه بر نمازاهل معنويات هم شد ) رفتم سراغ عمويم بيدارش کردم ديدم چشمانش به زور باز ميشود گفتم : از آن طرف چه خبر؟ گفت : « نماز، نماز، نماز» بدبخت شدم کاش نماز ميخواندم . اين همه کار خوب کردم هيچ فايده اي نکرد و خوابيد( او حالا هم با نماز مخالف است وعلنا" گناه ميکند اما خيلي کارهاي خوب هم از قبيل کمک به ديگران انجام ميدهد ) پدرم را بيدار کردم گفتم چه خبر ؟ گفت همه خبرها در آنجاست . من جايم بد نيست چون خواهرت شفاعتم را کردلذا مرا اذيت نکردند به من وسيله اي داده اند که شبيه به ماشين است ولي از مادرت جدا شده ام او نمي تواند از اين وسايل استفاده کندچون نماز نخوانده است گفتم چرا خواهرم شفاعت مادرم را نکرده است ؟ گفت مرا به اين خاطر شفاعت کرد که نماز ميخواندم . درضمن اين گفتگوها همه آنها ميخواستند از من که وقتي از خواب بيدار شدي اين خواب را براي ما تعريف کن . بيدار شدم ديدم صداي خُر و پُف پدرم مي آيد تعجب کردم که آنها زنده اند چون خواب خيلي برايم واضح بود . ( ادامه دارد ) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/03/05ساعت 10:54 توسط م _ ص |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بسمه تعالی
مطالبی که دراین وبلاگ اورده می شود بیشتر درمورد خصوصیات فردی واخلاقی کسانی است که نه تنهادر زمان خود بلکه برای نسلهای آینده نیزبه نحوی الگو واسوه ی رفتاری بسیار خوبـــــی بوده اند که هدف بیشتر عبرت و پند گرفتن از نقل چنین قضایا است . امید که مورد توجه دوستان قرار کیرد. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 |
| پیوندها |
|
قالبهای بلاگفا |
|
RSS
|